آنیلآنیل، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
آرادآراد، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

آنیل ، دختر مهر و ماه من و آراد ، نفسم

کتابخانه فندق من

   آنیل جان برا 20 ماهگیت تصمیم گرفتیم یه هدیه 20 به شما بدیم. من و بابا شما رو بردیم نمایشگاه کتاب و برات یه کتابخونه تهیه کردیم. البته همش مناسب همین الان نیست و لی انقدر خوب بودن که نشد نگیریم. جونم برات بگه  از شروع نمایشگاه من دو بار تنها رفتم. چون به دقت همه غرفه رو میدیدم. اما متاسفانه بار اول فقط یه طرف  سالن 23 رو دیدم  که کیف  پولم رو  آقا یا خانم  دزد با همه پول و مدارکم و کارتهای بانکی برداشت و رفت.  طوری برد که نه روحم  خبر دار شد و نه  کسی دید.خیلی ناراحت شدم. چون  بهای کتابهای کودک خیلی نیستن پول آوردم که  کارت نکشم.!   ...
27 ارديبهشت 1394

19ماهگی

 دختر نازنینم امروز3 شنبه 15 اردیبهشت 1394 بود و شما 19 ماهه شدی. خدارو هزاران بار شکر                                         با تمام شیطنت هات با همه ریخت و پاشات دوستت داریم. بلا شدی. صبح که بیدار میشی انگاری ماموریت داری  کشوهارو خالی کنی. اول میز تلویزیون بعد کابینتها و کشوهای اتاق خواب. سی دی ها وسط پذیرایی !!! نمی دونم چرا بااین همه عروسک اینا که داری بازی نمی کنی!؟؟ از دستت به سختی می شه با کامپیوتر کار کرد! لپ تاپ که هیچ!!!! موبال و تلفن که زنگ بخوره آماده باشی! روزا در حد مقدور تلویزیون روشن ن...
15 ارديبهشت 1394

18 ماهگی

عزیزترینم اتفاقات رو برات نوشتم. امیدوارم تلخی ها بگذره و روزهای خوب پیش رو داشته باشیم. دیگه مسلط راه میری و همه جای خونه رو به هم میریزی. نشاط خونه ای و بازی رو خیلی دوس داری. خوب متوجه حرفام میشی و خیلی وقتا کاری رو که بگم انجام می دی. اما هنوز کلمات واضحی نمی گی.  دیگه به خودم استرس را نمی دم. می خوام فقط لذت ببرم از حضور شیرینت. ببخش که خلاصه نوشتم و به تصویر اکتفا می کنم.رفتن پدر بزرگ خیلی ناراحتمان کرده نازنینم.                                  آنیل خونه آنا    ...
29 فروردين 1394

قصه سرد نوروز 94

دختر نازنینم آنیل جان امروز 21 فروردین شما یک سال و 6 ماه و6 روزه هستی. الان که فرصت کردم برات بنویسم ساعت 2 بامداد هست. وقتی پست قبلی رو راجع به وقایع 4شنبه سوری نوشتم فکر نمی کردم بعدی  تلخ تر باشه. نازنینم  برات گفتم که تب داشتی و  روز عید سرحال سر هفت سین ننشستی. به روال هر سال اولین نهار سال نو منزل مامان افسر مادر بزرگ بابا بودیم. اما بابا بزرگ حال ندار بودن و نیامدند. بعد دید و بازدید قرار بود 5 فروردین راهی آذربایجان شیم که بابابزرگ ICU بستری شدند و سفر رو کنسل کردیم.  روز 6 فروردین ساعت 6 عصر  به اصرار بابا منو شما رو برد فرودگاه و جالب اینکه علارغم پاسخ تلفنی منفی تونست برا 7:15 عصر بلی...
21 فروردين 1394

قصه سرد و سفید همیشه سبز

سلام دخترم نازنینم ،پاره تنم ، آنیل الان که برات می نویسم ساعت 22:52 شبه. چند ساعت مونده تا تحویل سال 1394 دلم خیلی گرفته از 93. این هفته آخر هر چی دلگیری داشت سر ما خالی کرد! البته خدارو هزاران مرتبه شکر بابت تمام خوبیهایی که نصیبمان شد و از بدترش حفظ کرد برای اولین بار تو این 17 ماه شما مریض شدی و 3 روز تب شدید داشتی اما خدا اون بالا شاهد که من بیشتر پرپر شدم.  سه شنبه می بردمت دوباره دکتر که زدم به یه 206. رانندش دید چقدر سراسیمه و نگران تب شدید توام . خلاصه یک و دویست براش بیمه زدن و ماشین ما هم تو پارکینگه! تا بعد تعطیلات  تعمیر شه کاپوت تا شده! خدا رو شکر که تو چیزیت نشد و خودم. فقط با ماشین بابا باید ...
29 اسفند 1393

چهار شنبه سوری 93

«زردی من از تو، سرخی تو از من» امروز 25 اسفند 1393 و چهارشنبه سوری بود. آنیل نازنینیم ، 5 صبح امروز با گریه تو بیدار شدم و فهمیدم تب شدید داری .سریع بردیمت تو وان حمام  تا دمای بدنت بیاد پاییین. قطره استامینوفن هم دادیم. یه استکان آب پرتقال تازه هم میل کردی. تا 7:30 خوب شدی و بابا رفت سرکار. حدود 10 بود که بیدار شدی و دوباره تب داشتی . بردمت بیمارستان بهمن و دکتر یاریگر گفتن کمی گوش شما عفونت کرده. خیلی خیلی ناراحتم. اصلا تاب بی حال دیدنت رو ندارم. دارو ها رو گرفتم و یه آمپول زدن که جیغت تو گوشم می پیچه ،آومدیم خونه. نه صبحانه نه نهار خوردی. فقط شیر بهت دادم. سعی کردم مایعات زیاد بدم اما رد می کردی. ت...
26 اسفند 1393

آنیل

  عزیز دلم مامانی که اینجا بود رفتیم  آتلیه  و دو مامان و دو دختر عکس گرفتیم. امروز عکسارو گرفتم و  تکی شما رو برات گذاشتم. البته از رو عکس عکس گرفتم موندم اون پاپوش خوشگلارو برا چی پات کردم؟؟؟!!! کف تیرش افتاده فقط!!!!!  این عکسا  دی ماه 1393 گرفته شده.شما یک سال و سه ماهه بودی نازنینم.       ...
25 اسفند 1393